درباره من

در یک بعد از ظهر سرد زمستانی برای قدم زدن و بیرون کردن افکار درهم و برهمی که ناراحتم می کرد، از خانه بیرون زدم. در حالیکه در جاده آسفالته راه می رفتم و به شهر نگاه می کردم و همانطور که از تپه ای بالا می رفتم، شهر و ساختمانهایش زیر پایم کوچک می شد. این همه جمعیت و ساختمان همه در مشتم جا می شد. عجب خوشبختی! کاش می شد همه را در دستم له کنم!!!

دستم را بستم و کمی فکر کردم. تصاویری آشفته از مقابل چشمانم گذشت. تصاویر حرکت می کردند، هر کدام به نوبت و به ترتیب در عرض چند ثانیه. آنجا و در زیر ابرهای زمستانی و در معرض سوز باد و صدای دوردست شهر، نمایشهای کوچک از زندگی انسانها به حرکت در می آمدند. اینها ذهنم را درگیر کرده بود. شاید چند دقیقه یا یک ساعت فقط به دوردستها نگاه می کرد. بهت زده و کنجکاو…

فکر کردن و گفتن، محبتی است که به آدمی داده شده. می توان نوشت، نقد کرد، ایده داد و مشکلات را برطرف کرد! فکر می کنم ما زاده شده ایم تا دنیا را تغییر دهیم! تغییرات کوچ و بزرگ و هر کس به یک اندازه سهمش را به دنیای پیرامون ادا کند. همین وبلاگ نویسی را ببین. چند نفر صبح تا شب می نویسن تا به اندازه خود سهمی در این تغییر داشته باشن؟ من هم یکی از این صدها، هزارها و میلیونها…

تصمیم گرفتم بنویسم! همین…

ادامه متن